حمد الله مستوفى قزوينى

102

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نكرده در اسلام جز كارِ حقّ * نبوده كسى را بر او جاىِ دَقّ « 1 » مقوىِّ دين تو ، يعنى عُمَر * كه خطّاب بودش خطابِ پدر » * دگر ديد كوشكى ز ياقوتِ زرد * شرُفها ز مرجان و از لاجورد برآورده بر چار نيكو ستُون * ز لؤلؤ و مرجان ، چو شير و چو خون 2105 ز رضوان بپرسيد ك « ين جاى كيست ؟ » * بگفت : « آنكه بر قتلِ او دين گريست سرافراز عثمان عفّان كه اوست * دو دختِ ترا شو ، ترا يار و دوست » * چهارم يكى كوشك ديدش بلند * گذر كرده وصفش ز چون و ز چند نه از زرّ و گوهر ، نه از آب و خاك * برآورده يكباره از جانِ پاك به‌زيراندرش جوىِ كوثر روان * كز او پير گردد به خوردن جوان 2110 در او طرح و فرشى كه مانندِ آن * نه بوده‌ست و نه باشد « 2 » اندر جهان نشسته بر او پاكزادى كه ماه * نمودى به پيشِ رُخَش روسياه تو گفتى خداوندگارش سرشت * بيكباره از نورِ معنى سرشت از او بازپرسيد ك « ين جا كه راست ؟ » * به دو گفت : « منزلگهِ مُرتَضاست علىّ ابى طالب آن كو تُرا * دِرِ شهر علمست و شيرِ خدا 2115 گزين يار و عمزاد و دامادِ تو * كه از پشت اويند احفادِ تو » « 3 » * يكى خانه‌اى ديد سيمين ز دور * درآويخته پرده رنگين ز نور بپرسيد نامِ خداوندِ آن * به دو « فارسى » گفت : « سلمانش دان كه جنّت به دو زو به جنّت فزون * به دل آرزو دارد اندر درون » شنيد آنگهى بانگِ نعلين پا * بپُرسيد از حالِ او مصطفى 2120 چنين گفت : « از آنِ بلال است ، كوست * ترا امّت پاك و حقّ راست دوست » *

--> ( 1 ) ( ب 2101 ) . دق : اعتراض ، ايراد ، اشكال . ( 2 ) ( ب 2110 ) . در اصل : نبوذست و نباشذ . ( 3 ) ( ب 2114 ) . اشاره است به حديث : « أنا مدينة العلم و علىّ بابها فمن اراد العلم فليأت الباب » . ( جامع صغير ، ج 1 ، ص 107 ، كنوز الحقايق ، ص 38 . به نقل از احاديث مثنوى مرحوم بديع الزّمان فروزانفر ، ص 37 ) .